سپتامبر 27, 2009

نیم آناناس خورده شده … نیم دیگرش بعد از حرفهات پایین نرفت از گلوم.


سپتامبر 27, 2009

بعضی تلاشها انقدر نفس گیر و انرژی بر هستند که توانی برای آرام بودن نمی ماند.

آرامش را تو به من بده.


سپتامبر 10, 2009

احساس می کنم، گم کردم … خودم رو


سپتامبر 6, 2009

خدایا! یه بار مثل من نفس بکش، … ببین چقدر سخته؛ …. نکن


سپتامبر 6, 2009

توی جمع حرف از ازدواجش بود، برگشت، یه نگاه به خانمش انداخت و گفت: بی چاره شدم، اما بدبخت نه!

به خانمش فکر می کنم …


سپتامبر 5, 2009

در آرزوی روزی که:

« مصلوب شوم بر تو؛ مسیحای تو باشم»*

* از شاعر


حفاظت شده:

سپتامبر 4, 2009

این نوشته با گذرواژه پاسداری می‌شود. برای نمایش گذرواژه‌ی خود را بنویسید:



حفاظت شده:

سپتامبر 4, 2009

این نوشته با گذرواژه پاسداری می‌شود. برای نمایش گذرواژه‌ی خود را بنویسید:



سپتامبر 4, 2009

خوشم میاد خودش رو به شازده کوچولو تشبیه می کنه.


سپتامبر 4, 2009

صحبت کردن با تلفنی که هیچکس پشتش نیست.